خانهافغانستانفروپاشی یک جامعه یا ملت

فروپاشی یک جامعه یا ملت

در کشورهای رو به توسعه و جنگ زده به هر پیمانه که آفتاب دیموکراسی، مردم سالاری و آزادی بالای آن بدرخشد، بافت های اجتماعی آن پهناور می شود. این انکشاف سیر جامعه را به طرف هنجار سازی سوق می دهد اما درعین زمان باعث بروز و یا آشکار سازی گسست ها و درز های مرمت ناپذیر و نابرگشتنی می گردد. 

در افغانستان نوین و معاصر، متاسفانه، انکشاف نامتوازن و غیر معیاری، نوسانات در وضعیت اقتصادی (یکی از ناداری می رنجد و دیگری از زیاد داری می ترکد)، نارضایتی و عدم قناعت برای رویا های لایتنهایی و اکثرا ناممکن، جنبش سریع و عظیم تکنالوژی و از همه خطرناکتر، تمایل افراطی و بی پایان برای برجستگی باعث شده تا جامعه و ملت افغانی ماهیت اصلی خود را نه یابد. بلی! هدف از “نه یابد” اینست که ما افغان ها ماهیت و جوهر اصلی جامعه ای و یا ملتی داشتیم اما دیر زمانی می شود که آنرا از دست داده ایم. بدبختانه نه تنها برای کسب دوباره همان ماهیت و جوهر نه می کوشیم و از جامعه مانند ملت شدن به فرسنگ ها دور می گریزم. 

مقیاس های ذیل بیانگر فروپاشی جامعه و ملت افغانی است که همه در آن سهیم و مقصر اند چون تمام پیش شرط ها، کنش ها، باید و نباید ها و مولفه های ساختاری یک جامعه و ملت را تلاش های اقتصادی و برجستگی تعویض نموده است:

۱.  بی ارزشی نقش والدین:

هیچ فرهنگی و هیچ آینی وجود ندارد که نقشی را به پدر و مادر بودن ارجیحت یا برتری دهد. در فرهنگ افغانی پرورش اولاد دشوارتر از آبادی یک شهر توصیف شده است. دین اسلام جنت را زیر پای مادران موقعیت داده است و نیکی با والدین را بعد از اطاعت ازاوامرالله متعال و سرور کاینات (ص) مستلزم ساخته است. مادر و پدر بودن در ذات خود یک وظیفه تمام روز است اما آیا در افغانستان کنونی خصوصا در شهر های بزرگ به نقش اساسی والدین هنوز هم ارجحیت قایل هستند؟ جواب تا اندازه منفی است چون پدران به این می بالند که صبح از خانه برای کار بیرون می روند و شب به خانه بر می گردند، به خانمان خانه که مصروف پرورش اطفال و اجرای کار های اساسی خانه هستند “بیکار” و “خانه مانده” خطاب می شود. اگر والدین هر دو مصروف کار های بیرون باشند، اطفال زیر سایه لطف مادر و پدر کلان، خاله، عمه، کاکا، ماما، همسایه و کوچه کلان می شوند.

یک کتله عظیم مادران که خانمان خانه هستند حسرت خانم های کاری را می خورند و در بسیاری خانواده ها خانمان وظیفه و موقف دار به خانمان خانه می گویند “چی در خانه بی کار نشستی! بیرون برو، کار کن،  استعداد کاری ات را رشد بده و خود را مطرح  کن. خانم خانه زیر نظر شوی نمی آید. اولاد ها خود به خود کلان می شوند.” کار کردن و رشد استعداد به وجه احسن آن عیبی ندارد اما نباید به بهای دست کم گرفتن و پست شمردن نقش مادر و یا پدر صورت گیرد.

وضعیت اقتصادی اکثر فامیل ها ناخوشگوار است بناء پدران و حتی مادران مجبور هستند ساعات طولانی را زحمت بکشند تا یک مشت پولی را بدست بیآوردند و مکلفیات اعاشه  فامیلی را ادا کنند. اما سپری نمودن وقت با اطفال، جویا شدن احوال شان، انجام کارخانگی، بازی کردن با آنها و غیره در ساخت شهر کوچک بنام فامیل و شهر بزرگ بنام جامعه و بالاخره ملت بسیار ارزنده است. شرط انصاف نیست که یک جفت که حتی یک ساعت روز شان را وقف اولاد های شان نمی کنند متعجب و شگفته انگیز اند که اولاد های شان چه گونه منحراف شدند. از موم هر چه بخواهی ساخته می توانی و بالای تخت سفید هم هر چه بخواهی نوشته می توانی. کم اهمیتی نقش والدین بدون شک تیشه اول به ریشه ی تهداب جامعه و ملت است.

۲. مروج شدن طلاق:

در هر تمدنی پیمان که بین یک مرد و زن به عنوان زن و شوهر می باشد حائز ارزش خاص است. در افغانستان نکاح یگانه وثیقه است که روابط دو جنس مخالف نامحرم و یا زناشوهری را مهر تائیدی زده و سرنوشت یک زوج را رقم می زند. نکاح یک زوج صرف وصلت یک زوج نه بل وصلت دو فامیل می باشد. هر دو فامیل در خوشی و غم یک زوج زیدخل می باشند و علایق واگذار شده در آن دارند. چون نکاح یک وثیقه و قرارداد بسیار معتبر است هر جفت و فامیل های بزرگ شان کوشش نهایی می کنند تا این عقد را تا به روز محشر زنده نگهدارند. 

اما با “مدرنیزه” شدن جامعه افغانی، افغانهای که در شهر های بزرگ زندگی می کنند شاهد فسخ نکاح و طلاق های متعدد شده اند. تکثر طلاق ها علل متعددی دارند: تغییر در اولویت های زندگی، ایجاد شک و شبه بالای کرکتر شوهر یا خانم، بی وفایی، بالهوسی یک همسر که از بدست آوردن قدرت، پول و منزلت زودهنگام منشا می گیرد و غیره. اما به هر دلیلی که جدایی صورت بگیرد باعث فروپاشی روابط نه صرف یک زوج بل دو فامیل و شاید دو قوم می شود. به هر حال، به هراندازه که طلاق و یا جدایی در یک جامعه معمول گردد، ستون های آن جامعه و ملت ضعیف می گردد. 

برای پتره کاری ظروف خانه به پتره گر نیاز باشدیانباشد، در روابط خصوصا روابط زن و شوهر برای پتره کردن درز و شکستگی ها، خلا ها و اشتباهات به یک پتره گر ماهر نیاز مبرم است. خوبی پتره گری این است که انسان را وادار می سازد تا راه حل برای درز ها و شکستگی ها بجوید و از دور انداختن ابا ورزد. 

طلاق و جدایی کلمات بسیار شنیع و زشت اند اما بدین معنی نیست که هیچ مورد استفاده ندارد. در برخی مواقع، وقتی یک زوج مانند گربه و سگ زندگی کنند و زندگی زناشوهری شان به جز بدبختی خود و اولاد های شان به چیزی دیگری نهانجامد، بهتر آنست که از این گزینه کار بگیرند.

۳. بی ارزشی نقش معلم و آموزگار:

سلامت گذشته، حال و آينده یک جامعه را می توان از رفتار و برخورد آن با آموزگاران و معلمین آن جامعه معلوم و تخمین زد. اطفال در یک جامعه بیشترین وقت شان را در کودکستان، مکتب، پوهنتون و دیگر تاسیسات علمی می گذرانند. بعد از والدین و شاید هم بیشتر از والدین آموزگاران در تعلیم و تربیه اطفال نقش اساسی دارند. همین دلیل است که برای آموزگاران منزلت پدران و مادران معنوی داده شده است چون نقش هر دو والدین و آموزگاررا ادا می کنند. آیا آموزگاران در افغانستان نقش خود را به وجه احسن آن ادا می کنند؟ سوال بهتری این است که آیا آموزگاران این مسولیت سنگین را در شرایط ذیل ایفا کرده می توانند؟

الف: اکثریت مطلق آموزگاران نمی توانند سه وقت نان را برای اولاد های شان مهیا بسازند و از اکثر نعمت های این دنیا محروم اند؛

ب: اکثریت مطلق آموزگاران از عدم قدرت پرداخت کرایه خانه تا امروز می رنجند؛

ج: حکومت کدام توجه خاصی به آموزگاران ندارد. زمین برای خانه که از طرف حکومت برای اکثریت مطلق آموزگاران داده شده بود توسط زورمندان غصب شد؛  

د: در بعضی مکاتب که اولاد های زورمندان درس می خوانند تحقیر، توهين و حتی لت و كوب   آموزگاران نيز به یک امر عادی مبدل شده است. 

ه: اکثریت آموزگاران نیاز دارند تا در دو شیفت صبح و پیشین و یا در دو مکتب باید تا تدریس کنند تا زندگی بخور و نمیر را برای فامیل شان مهیا ساخته بتوانند. چون آموزگاری به نیروی مغزی و فزیکی نیاز دارد، تدریس شش روز و آنهم برای ساعات طولانی نه تنها اینکه از خلاقیت و حوصله آموزگاران به اندازه چشم گیری می کاهد بل رابطه آموزگار و دانش آموز را به رابطه سرایدار و اقلام تجارتی تقلیل می دهد. اگر متوجه شده باشید، سرایدار صرف از اموال و اقلام تجارتی محافظت می کند. نه از کیفیت جنس خبر دارد و نه از بهای آن. اگر جنس به بهای الماس فروخته شود و یا فرسوده گردد، سرایدار در آن هیچ علاقه و مسولیتی ندارد و صرف تاریخ آخر ماه که معاش و تنخوای وی پرداخته می شود برایش مهم است. اکثر این سرایدار ها از مالکین اقلام تجارتی بی نهایت متنفر اند چون مالکین ثروتمند اند و سرایدار ها غریب. این نفرت پروری عجیب است چون ثروت و دارایی مالکین باعث امرار حیات آنها می گردد.    

در چنین شرایطی بعید است که از آموزگار توقع شود نقش اساسی خود را ایفا کند. جبر اقتصاد، عدم توجه دولت و مشکلات فراوان زندگی اکثر آموزگاران را عقدمند ساخته و یا می سازد.  زمانی که آموزگار نقش خود را ایفا نکند بدون شک که چتر یک جامعه به زمین می افتد و به نابودی نزدیک می شود.   

۴. بی اهمیتی نقش عالمان دین و علم:

 در کشور های که دین سیر اجتماعی و سیاسی جامعه را رقم می زند، عالمان دین حائز نقش بسزایی می باشند. خورد و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد به  عالمان دين أرج می گذارند، از آنها     در هنگام خوشی و اندوه رهنمایی می خواهند و بیشتر از همه مردم بالای آنها اعتبار می کنند.   اسلام عالمان را ورثه و پیروی انبیا می دانند و چون افغانستان جمهوری اسلامی است، عالمان دین به یک ستون مستور دولت مبدل شده است. عالمان دین یک سازمان بسیار قوی اند که موقف آن بین قوه اجراییه و اپوزیسیون می باشد. معاش، موقف و فرصت های خدمت را از دولت می خواهند اما در وقت انتقاد صدای شان از گروه های مخالف مسلح هم بلند تر می باشد. آنها از دولتمردان، سیاسون و جامعه مدنی می خواهند تا از آنها حمایت صورت گیرد چون مخالفت با این گروه حتی به قیمت جان هم تمام شده می تواند. 

اما بدبختانه جهل و نادانی، بد امنیتی، تروریسم، استفاده ابزاری از دین و جرایم اخلاقی باعث شده تا مردم از این گروه فاصله بگیرند. عدم فهم درست دین و جایگاه آن در زندگی یک مسلمان باعث شده تا مردم به عنعنات و خرافات قناعت کنند. بد امنیتی باعث شده تا مردم به اندازه نیاز به مسجد و منبر مراجعه نکنند. دروازه های تقریبا تمام مساجد هنوز هم به روی خانم ها بسته اند. چون طالبان و بقیه گروه های تروریستی با استفاده از نام اسلام فعالیت های مخربانه خصوصا حملات انتحاری را پیش می برند، اسلام هراسی در تمام جهان حکمفرما است که نسل جدید و حتی نسل های بعدی افغان را نیز در انشعاب قرار خواهد داد. متاسفانه علمای دین نتوانستند علیه روا دانستن انتحاری توسط طالبان کدام موقفی خاصی بگیرند و یا آنها را در این جنگ ذهنی دینی شکست دهند.  استفاده ابزری از دین برای کرسی و منزلت و پول به یک امر عادی مبدل شده است. شهادت فرخنده و حمایت بعضی از علما از قاتلین وی باعث دوری عده از مردم عام از عالمان دین شد. جرایم اخلاقی ملا رسول در فاریاب، تجاوز بالای کودک ها توسط بعضی ملا ها و بعضی مواردی دیگری در ساقط شدن اعتبار عالمان دین و کم اهمیت شدن نقش شان در جامعه تاثیرات مستقیم داشته است. 

افغانستان یک کشور اسلامی است و ۴۰ یا ۵۰ سال اخیر  تصدیق غیر قابل انکار زمانی است که افغانستان همیشه یک کشور اسلامی باقی می ماند. اما چه گونه یک کشور اسلامی؟ کشور اسلامی چون پاکستان که بزرگترین فابریکه تولید تروریست ها و هراس افگنی برای منطقه و جهان باشد و یا یک کشور اسلامی که تمدن اسلام را ترویج نماید. از تهدید کرونا همگی خبر دارند. برای جلوگیری از شیوع این ویروس عربستان سعودی دروازه های کعبه را بسته نمودند اما هیچ کس نتوانست بپرسد “چرا؟” . برعکس آن، در افغانستان که شیوع آن سیر صعودی دارد، ملا های ما به لشکر کشی شروع کردند.

در باره عالمان علم نوشتن زیاد لازم نیست.پاسخ به سوال “سید جمال الدین افغان کی بود و چه کرد و آریانا سعید کیست و چه کمال دارد؟” همه مشکلات را بسیار به خوبی آن بیان می کند. متاسفانه در جامعه و ملت افغانی تمام جد و جهد سیاسی سید جمال الدین افغان نتوانست به اندازه آهنگ “گل سیب” و “شاه کوکو جان” سر زبان ها شود. 

تصمیم به دست مردم و دولتمردان است. در هر حالت آن، جامعه به عالمان دین و علم و خدمات شایسته آن نیاز دارد. کم رنگی و کم اهمیتی نقش عالمان صرف باعث خلا می گردد که آنرا جنگ داخلی، همنوع کشی، دزدی، چپاول و مهاجرت پر می کند.

۵. بی اعتباری رهبران سیاسی:

رهبران سیاسی سیر سیاسی دولت را رقم می زنند. برای برقراری قانون و نظم، تمرین و نهادینه سازی نهاد های دولتی، مردم سالاری یا دیموکراسی هر جامعه یا ملت به رهبران سیاسی صادق، لایق و کار کشته نیاز دارد. هرگاه رهبران سیاسی به عنوان یک کتله واحد اعتبار شان را از دست بدهند، یک جامعه  و ملت را گمراه و بی الگو می سازند.  اکثریت سیا ستمداران افغانستان غرق فساد اداری و اخلاقی هستند؛ فساد اداری و اخلاقی در ادارات افغانستان بیداد می زند؛ اکثریت مطلق مردم از دولت  ناراضی هستند؛ هر وثیقه و پروسه ملی به “معامله” مبدل شده است؛ نظم تقریبا متلاشی شده است و قانون در تمام سطوح به اندازه ثروت و اقتدار زیر پا می  شود.

جای تاسف در اینجاست که نسل دوم سیاسون افغانستان از نسل اول چندان فرقی ندارند و نقش قدم آنها را دنبال می کنند.  بی اعتباری سیاسون بلاخره به انارشیسم، جنگ داخلی و یا کشور ملک الطوایفی می انجامد که متاسفانه افغانستان زهر همه ی این بدبختی ها را نوشیده است. 

اما سوال در اینجاست که این سیاسیون از کجا شده اند؟ آیا آنها گندم للمی اند که در کوه ها خودرو باشند؟ آنها هم مانند سایر افغان ها هستند و از مریخ پایین نیامده اند؟ مردم عام که خود را همیشه بیچاره می دانند به آنها رای می دهند، از اوامر شان اطاعت می کنند و حاضر اند برای سیاسیون خود را حتی فدا کنند. 

هر جامعه و یا ملت برای ابقا به جامعه مدنی و سیاسی نیاز دارد. در حالیکه جامعه مدنی در  ترویج حقوق و ارزش های مدنی و بلند کردن صدای مردم نقش اساسی و بنیادی دارد، جامعه سیاسی زمامداران کشور می باشند ودر سوق دادن کشور به سمت مثبت و منفی نقش دارند. نکته امیدواری اینست که سیاسیون کشور از مردم عام قدرت خود را می گیرند. یعنی اگر مردم عام از حمایت سیاسیون مفسد و تفرقه انداز دست بکشند و همه ی انرژی خود را بالای سیاسیون مستعد به مصرف برسانند، آنها می توانند شاهد دگرگونی وضعیت خود شان باشند. این کار دشوار نیست. افغان ها نیاز دارند تا صرف در انتخاب سیاسیون شان وابستگی ها فامیلی، قومی، سمتی، مذهبی و زبانی و اغراض شخصی خود را کنار گذاشته به افغانستان به عنوان یک ملت واحد باندیشند. افغانستان نیاز به سیاسیون راستکار و مستعد دارد که آنرا از شرایط کنونی بیرون بکشد و اعتبار ساقط شده مردم را دوباره احیا کنند. بدون سیاسیون راستکار و مستعد و احیای اعتبار بالای سیاسیون نه اجتماع و نه ملت افغانستان گامی به سوی خوشبختی گذاشته می تواند.

۶. فقدان غرور و افتخار مدنی:

در هر جامعه که مدنیت و مدنی بودن، أحترام به بزرگان و شفقت به کودکان، تقدس قائل شدن به منزلت خانمان، آداب اجتماعی، خوش معاشرتی و نیکی رساندن بدون توقع و پاداش یا عکسل العمل متقابل در اولویت رفتاری آن نباشد، ماهیت اصلی خود را از دست می دهد. 

در جامعه  فعلی افغانستان، نیکی بدون ریا به ندرت به نظر می رسد. اکثرا مردم در مقابل نیکی از شما عمل بالمثل توقع دارند. اگر امروز توقع نداشته باشند، نیکی را در حساب پس انداز خود می اندازند تا در آینده آنرا با سود وصول کنند. مروج شدن نیکی با ریا شاید تکان دهنده باشد اما وقتی یک جامعه با خوش معاشرتی وداع می گوید، روح آن جامعه  می میرد. احوال پرسی با همسایگان، صحبت با لبخند، دشنام ندادن به مردم هنگام رانندگی و غیره نه تنها اجزای مهم مدنیت می باشد بلکه صدقه  نیز شمرده می شود. 

الف: امروز دوکانداران و کارمندان صنعت مهماننوازی خوش معاشرتی را عار می دانند؛ 

ب: رویه و برخورد کارمندان دولت با مردم عام بدتر از برخورد صاحبان برده با بردگان است؛ 

ج: پایه و بنیاد احترام به دیگران را انسانیت نه بلکه مقام، منزلت و ثروت رقم می زند؛ 

د: آزار و آزیت جنسی خانمان به افتخار جوانی مبدل شده است؛ 

ه: رادمردی و بزرگی یک انسان در پرخاشگری و زشتی وی جسته می شود، نه در بردباری و گذشت وی؛ 

و: چشمان گرسنه و وحشی مردم باعث می شود تا مردان مادران، خواهران، خانمان و دختران شانرا یا در خانه کوته قلفی کنند و یا این خصلت وحشی صفت مردان دیگر را به عنوان یک هنجار بپذیرند و از این مضله رو بگردانند؛

ز: در محضرعام با چلپ و چلوپ و دهن باز نان خوردن، آروغ زدن، پاک سازی بینی توسط انگشتان دست، صاف کردن بلغم گلو و آمادگی برای تف کردن، خراشیدن جان مخصوصاً قسمتهای خصوصی تقریبا عام و بی عیب شده است.

در چنین حالت، یک جامعه و حتی یک ملت جوهر اصلی خود را از دست می دهد و رو به فرسودگی و مرگ تدریجی می رود. افتخار و غرور مدنی برای زنده نگهداشتن آداب اجتماعی نهایت حیاتی می باشد که متاسفانه  در افغانستان تقریبا متلاشی شده است. همانطوریکه مردم برای خوب جلوه دادن سر و جان خود را با آب و صابون می شویند، لباس پاک می پوشند، خود را معطر می سازند، آرایش می کنند، برای درامه و فلم دیدن وقت خود را وقف می کنند و بی خوابی می کنند، برای یاد گرفتن زبان یا حرفه می کوشند، به داکتر و انجنیر بودن خود می بآلند، ثروت و منزلت حلال یا حرام خود را به زبان یا در عمل به نمایش می گذارند…، افغان ها مجبور و مکلف اند برای یاد گرفتن و مشق و تمرین آداب اجتماعی باید روزانه حد اقل یک ساعت خود را وقف کنند. آداب اجتماعی یا خوش معاشرتی هم هنر است که باید دست کم گرفته نشود. 

نتیجه:

اگر این شش مقیاس و یا شاخص های جامعه سازی و یا ملت پروری در نظر گرفته شود، افغانستان در هر دو میدان شکست خورده و ناکام مانده است. اگر دقیق تر تحلیل گردد، در افغانستان جامعه و ملت کم تر و هجوم و ازدحام مردم بیشتر است. جامعه و ملت شدن صرف مظاهره کردن علیه پاکستان بعد از راکت اندازی آن کشور به کنر و یا علیه ایران به خاطر قتل افغان های بیگناه نیست. اگر افغان ها می خواهند به عنوان یک جامعه یا ملت ارز اندام کنند، باید این شش شاخص را به جدیت دنبال کنند. 

اما اگر این شاخص ها رعایت نشود چه خواهد شد؟ جای تاسف خواهد بود و نمایانگر آن است که افغانستان هیچ وقت از گذشته خود نمی آموزد. در دنیا شاید کشور های زیادی وجود داشته باشد که از تجربه افغانستان پند گرفته باشد و افغانستان را به عنوان یک مثال بد ملتی و کشوری مطالعه کنند. بسیار رنج آور و شاید هم مرگ جامعه و ملت افغانی باشد اگر افغانستان از گذشته خود چیزی نیاموزد و گذشته تلخ بالای آن تکرار شود چون کشورهای که از تاریخ خود و دیگر کشور ها نیاموزد، تاریخ بالای آن کشور تکرار می شود. هویت یک جامعه یا ملت را نمی توان صرف به نام و نشان، دستاورد های گذشته و تذكره زنده نگهداشت. تهذیب، ارزش ها، رهبران دینی، سیاسی، اجتماعی، علمی و ارج گزاری به روابط یک ملت را زنده نگهمیدارد.

نوشته های مرتبط

نظر دهید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

- اعلانات بازرگانی -spot_img

مطالب دیگر