مردی در کنار یکی از پرازدحام‌ترین پیاده‌روهای شهر کابل افتاده است. دلیل افتادنش به زمین فقر و تنگ‌دستی است؛ دو پای این مرد که در حدودی بین چهل تا پنجاه سال سن دارد، قطع است؛ این مرد همه‌روزه در این پیاده‌رو، که رفت و آمد مردم نسبت به دیگر پیاده‌روها بیشتر است، خوابیده و چشم‌هایش به دستان کسانی که از این پیاده‌رو رفت‌وآمد می‌کنند دوخته است؛ و در انتظار است که یکی از این افراد دست به جیب شان ببرد و پول کمک کند.

این مرد چشم هایش را به دستان راه‌روها دوخته است. حتا پلک هم نمی‌زند، به ناگه از هر صد نفر یکی آن پول کمک می‌کند؛ همین که دو نفر پشت سرهم پول کمک می کند، امیدوارتر میشود و بر لبانش خنده جاری می‌شود. اما این خنده ها در این روزها دوام نمی‌آورد سردی هوا کارش را سخت کرده اما چاره‌یی جز مقاومت راه دیگری به فکرش نمی آید. چون گریه و ناله کودکانش را دیده نمی تواند. زندگی او را در آزمون سخت قرار داده است؛ ولی مبارزه می‌کند تا پیروز شود؛ پیروزی این مرد نجات کودکانش از گرسنگی و مرگ است. گاهی ترس از زیرپا شدن خودش نیز دارد. با وجود شلوغی این پیاده‌رو، کسانی که یا متوجه نمی باشند و یاهم به تلفن صحبت می‌کنند با وی برخورد کرده است.

معمولا کسانی از پیاده‌رو عبور می‌کنند که لباس با ارزش به تن دارند و به دست‌های‌شان  ساعت‌های قیمتی است شاید ارزش این ساعت ها به دالر باشد و از بیرون از کشور خریده باشند معلوم نیست، اما این چیزها به نظر این مرد گدای‌گر بی ارزش است. تنها کسانی که هرچند توانایی کمک پول را دارند فقط از عطری که برای خوشبویی بدن شان استفاده میکنند؛ مستفید می‌شود و برای چند لحظه هم که شده بوی خوشایند به مشامش می‌رسد. آنهای که نسبتن کم‌پول معلوم می‌شوند، با احساس تر از کسانی است که ساعت قیمتی، نیکتایی و لباس با ارزش به تن دارند.

انتظار کمک از آنهای که ساعت قیمتی به دست دارند و عطر فرانسوی برای خوش‌بویی شان استفاده می‌کنند بیشتراست. اما این‌ها مقطع‌یی است و فکرش موارد که اصلن دلش می خواهد داشته باشد در واقع زندگی آسوده می خواهد به دور از هیاهوی زندگی مگر این چگونه زندگی آسوده؛ خودش هم نمی داند ودرشرایط قرار دارد که فکر می‌کند آسودگی در این زندگی به سراغش نمی آید. به همین دلیل اندک امیدی برایش زنده است. پیاده‌روی که او برای گدایی انتخاب کرده است، نسبت به دیگر جاها رفت و آمد آدم­ها بیشتراست؛ اما حتا شاید فکری این را نکرده باشد که در کنار دیواری خوابیده و دست گدایی می‌زند که در آن طرفش شاه صندق جا گرفته و کلید این شاه صندق در دست کسانی است که بر قلعه های پوشیده از سنگ و روبروش واقع است.

این مرد از پا افتاده اگرازاین ماجرا باخبرشود چه خواهد شد؟ شاید آرزو رفتن به آن سوی دیوارها و به دیدن شاه صندق را داشته باشد. اما تصورش نیز این باشد، آدم های که در گرد و پیش شاه صندق است وضعیتش را درک کند او را برای یک زندگی آسوده یاری رساند. پیش از رفتن به آن سوی دیوارها و به دیدن شاه صندق خیالات زندگی آسوده را می بافت، حالا به گونه نا باورانه وضعیتش تغییر کرده و در موقعیت مناسب قرار دارد کودکانش مکتب می‌رود، خودش در پای تلویزیون نشسته خبری را دنبال می‌کند که امنیت مردم تأمین شده؛ زندگی اجتماعی مردم بهتر شده دیگر در جاده های کابل کودکان، بیوه زنان و مردان معیوب همانند خودش گدایی نمی کنند. ناگه دستی به سویش دراز شد ویک پسر بچه  مکتبی همه­روزه از این پیاده رو به مکتب رفت و آمد میکرد؛ پول کمک نمود.

بعد از چند لحظه صدای وحشتناکی شنیده شد و مردم سراسیمه اند این طرف و آدم طرف می‌دوند یکی از رهگذران می‌گوید چند صد متر راه دور تر صدای انفجار شنیده شده است و این انفجار در میان انبوهی از مردم اتفاق افتاده است. نگران کودکانش می‌شود، چون کودکانش نیز به جای رفتن به مکتب و کودکستان، در نزدیکی های پدر شان گدایی می کنند؛ بعد از مدتی بچه ها با انبوهی از ترس در کنار پدر شان جمع می‌شوند و پدر را باخود شان به خانه می برند اما تنها حاصل کار امروز شان پول چند قرص نان است و بس.

این مرد انتظار داشت امروز پولی بیشتر برای‌ش کمک شود و به دخترش لباس زمستانه بگیرد و به خانمش که مریض است دوا بخرد. پولی که امروز به دست آورده است تنها سه نان خریده میشود؛ سه نان برای خانواده شش نفری کم است آن شب برای سیر شدن شکم کودکانش خودش بهانه می‌کند پیش از اینکه به طرف خانه بیاید یکی از پیاده‌روها یک نان کمک کرد و نان را خورده است و به همین دلیل شکمش سیر است. او در واقع فداکاری کرده است؛ بعد از مدتی خواب رفت و خوابی که معلوم نیست سحرش چگونه خواهد بود.