اعضای «جنبش رستاخیر» خواستند با هارن موترها، صدایشان را به ارگ برسانند – ۱۲ سرطان ۱۳۹۶ رادیو آزادی

صبح روز چهارشنبه دهم جوازی ۱۳۹۶، انفجار ده هزار کیلوگرامی، بزرگترین انفجار کابل را رقم زد. مواد انفجاری انباشته شده در یک موتر تانکر نارنجی رنگ، در چهارراه زنبق (اکنون چهارراه شهید محمد سالم ایزدیار) باعث کشته و زخمی شدن صدها نفر و منهدم شدن ده ها موتر و ساختمان های دور و بر شد. انفجار به قدری قدرتمند بود که تمام کابل را جنباند.

رسانه ها صحنه‌ی دود و خون و وحشت آنجا را در گزارش های فوری خود نشر کردند و این حادثه، باعث خشم مردم شد. چگونه ممکن است که حمله‌ای به این بزرگی در مهم ترین منطقه‌ی شهر کابل اتفاق بیافتد و دولت و نهاد های کشفی هیچ نوع اطلاعی نداشته باشند؟!

چند روز پس از حادثه، سفارت آلمان، اسناد و مدارک زیادی را نشر نمود که مدت ها پیش، به دولت افغانستان هشدار و آگاهی داده بودند و آخرین هشدار شان دو روز پیشتر از حادثه بوده است. مسئولین با غفلت و خیانت، باعث ایجاد چنان صحنه‌ی هولناکی گردیدند. در شمار زیادی از کشورهای جهان، به خاطر مظلومیت مردم افغانستان مجلس های عزا داری برپا شد. از جمله، شهردار پاریس چراغ های برج ایفل را به رسم همنوایی، برای یک شب خاموش کرد.

چاشت روز پنجشنبه ۱۱ جوزا، با دو نفر از دوستانم به دفتر انجمن خراسانیان واقع در قلعه‌ی فتح الله رفتم. جمعی از جوانان پیش از من در آنجا جمع شده بودند و روی یک برنامه‌ی اعتراضی و راه اندازی یک تظاهرات عمومی صحبت داشتند. شام آنروز- که بیش از ۳۰ ساعت از حادثه می گذشت- به چهارراه زنبق رفتم؛ ساحه در محاصره‌ی نیروهای امنیتی بود و کسی را اجازه‌ی نزدیک شدن نمی دادند. وقتی شیشه‌ی موتر را پایین کردم، دود غلیظ باروت دماغم را سوزاند… . شب دوباره به دفتر انجمن رفتم و تا حوالی ساعت ۲ شب در آنجا ماندم. هیچ نوع برنامه‌ی از قبل تهیه شده برای راه اندازی یک جریان جدید اجتماعی- سیاسی وجود نداشت؛ بلکه برنامه‌ی بعدی از مشوره های عمومی آغاز گردید. در حقیقت همه چیز پس از انفجار آن تانکر روی صحنه آمد و حوادث بعدی، همه واکنشی و منتظر رفتارهای بعدی حکومت بود.

من با بهار مهر، عمر احمد پروانی و آصف آشنا و یک تعداد دیگر، مشغول نوشتن اعلامیه‌ای شدیم که در پایان راهپیمایی فردا، در چهارراه زنبق خوانده شود. یک جمع، نامه‌ای به نهادهای امنیتی از جمله به فرماندهی پولیس کابل نوشتند و آنها را در جریان راهپیمایی فردا قرار دادند. سایر دوستان مشغول تهیه‌ی شعارها و اطلاع رسانی بودند. بنا بر این، فرد یا گروه مشخصی ریاست یا رهبری این جریان را به عهده نداشت؛ بلکه همه در یک وظیفه‌ی شهروندی و یک اعتراض مدنی بخاطر تامین صلح و «نه!» گفتن به تروریزم، در کنار هم جمع شده بودیم. در آن شب، یگانه وجه مشترک- به گمان بنده- اعتراض در برابر نا امنی بود.

قرار به این بود که به روز جمعه ۱۲ جوزا، گروه های راهپیمایی از چند جانب شهر کابل، به طرف چهارراه زنبق بروند. چند نفر از دوستانم که در منزل ما بودند، با نزدیک شدن گروهی که از سرای شمالی به طرف میدان هوایی می رفت، به آنها پیوستند. من به منزل یکی از دوستان رفتم تا با ایشان یکجا به طرف چهارراهی زنبق برویم. ولی وقتی به آنجا رسیدم، نشرات مستقیم تلویزیون نشان داد که محل گردهمایی به خشونت کشانده شده است و نیروهای امنیتی، جوانان را با موترهای آب پاش و گازهای اشک آور آماج قرار می دهند. چند نفر از جوانان غرب کابل که در مسیر راه به جانب چهارراهی زنبق بودند، از جانب پولیس دستگیر و توقیف شدند. صحنه بدتر شد و تیراندازی های هوایی نیروهای امنیتی به آتش‌های مستقیم تبدیل شد و در این لحظه بود که نذیر احمد برایم زنگ زد و گفت: «بچه ایزدیار صاحب را زدند!» من در حالی که در اتاق راه می رفتم پایم را محکم به زمین کوبیدم. نذیر گفت که یک مرمی به زیر چشم حاجی سالم خورده است و حالا او را به شفاخانه‌ی ایمر جنسی برده اند… . من دوباره به منزل خودمان برگشتم و با پدرم به شفاخانه‌ی ایمر جنسی رفتیم… .

این حادثه و کشته شدن پنج جوان و زخمی شدن شماری دیگر، یک راهپیمایی مسالمت آمیز و مدنی را تبدیل به یک جریان غیر قابل پیشبینی کرد. آتش گشودن نیروهای امنیتی در تظاهرات مسالمت آمیز، نه تنها باعث عقب نشینی مظاهره کنندگان نگردید بلکه،‌ خشم و خشونت را بیشتر ساخت. به گمان من، اگر حکومت دست به جنایت نمی زد و خون جوانان را نمی ریزاند، با توجه به گرمی هوا در ماه جوزا و روزه دار بودن جوانان در آن ماه مبارک رمضان، احتمالاً تا بعد از چاشت- مانند سایر اعتراض های گذشته- قطعنامه‌ قرائت می گردید و مردم به خانه های خود بر می گشتند. چند ماه بعد، آقای حنیف اتمر- که در آن زمان مشاور امنیت ملی بود- در یک سخنرانی گفت «اشتباه ما، این بود که بجای استفاده از نیروی ضد شورش از نیروی ضد تروریزم استفاده کردیم». او به صورت غیر مستقیم به جنایتی که در آن زمان اتفاق افتاد اقرار کرد. به همین ترتیب، آقای رییس جمهور اشرف غنی، با تبدیل نمودن نام چهارراه زنبق به «چهارراه شهید محمد سالم ایزدیار» به برحق بودن آن تظاهرات صحه گذاشت و به خونریزی نابخشودنی که در ذیل حکومت او انجام شده بود اعتراف کرد.

ما خود را در یک حالت دشوار یافتیم و حقیقت این است که مدیریت اوضاع از دست ما رفته بود. اگر دوستان را تشویق به ادامه‌ی اعتراض ها می کردیم،‌ ممکن بود که شمار بیشتری کشته شوند و اگر تلاش می کردیم که یکدیگر را به خونسردی دعوت کنیم، متهم به بزدلی و حتی معامله گری و جاسوسی می شدیم. در این بخش ماجرا،‌ اعتنا و باور به تیوری توطئه، بیشتر از هر چیز دیگری خریدار داشت. چون هیچ کس تمام جوانب ماجرا را نمی دانست، ممکن بود که با یک اشاره‌ی کوچک، بی اعتمادی ها و اتهامات فراوان رد و بدل گردد.

در طی روزهای آینده، من کمتر فعال بودم و فقط گاهی به خیمه های تحصن سر می زدم و دوبار هم در خیمه های چهارراهی زنبق و چهارراهی خراسان، سخنرانی کردم. من در آن زمان رییس زیربناهای شهری در وزارت شهرسازی و مسکن بودم ولی با اینحال، زمانیکه موضوع کشته شدن هموطنانم پیش آمد، من وظیفه‌ی خود دانستم که در کنار حق و در کنار مردم بایستم.

شبی در دفتر داکتر کاظم در شهرنو جمع شده بودیم. از صحبت ها کاملاً روشن بود که شرایط بالای جمعی تحمیل شده است که در مورد مدیریت این بحران هم نظر نیستند. چند نفر می گفتند «خواست اصلی ما استعفای رییس جمهور و رییس اجراییه است و به کمتر از آن قناعت نمی کنیم»؛ جمعی دیگر «تغییر نظام سیاسی» را خواست اصلی گروه می دانستند؛‌ یک تعداد می گفتند «دلیل اصلی این تظاهرات، انفجار در چهارراه زنبق بود و ما خواهان برکناری مسئولین آن حادثه هستیم و حالا که دوستان ما شهید و زخمی شده اند، باید مسئولین قتل آنها نیز شناسایی و محاکمه شوند». اعضایی هم بودند که می خواستند مشکلات و چالش های بسیار اساسی و بزرگ مانند بحران مرزی با پاکستان، سرود ملی و غیره را نیز درج خواست های جریان سازند. خواست اصلی ما واقعاً چی بود؟ تا هنوز در این مورد اختلاف نظر است. تنها چیزی که- به گمان من- می توانست همه را دور هم جمع کند، عدم رضایت از وضعیت امنیتی بود.

در این میان، هر روز خیمه های بیشتری بر پا می شد و در هر کدام، گروهی مسئولیت می گرفتند که ممکن بود بعداً از هیچ کسی اطاعت نکنند. حضور و رفت و آمد چهره های سیاسی به خیمه ها، بی اعتمادی و گمانه زنی ها را تشدید می کرد و مشکلات را بیشتر می ساخت. افرادی را می دیدم که مجموع جریان را به طرفداران فلان سیاستمدار و افراد فلان تاجر و غیره تقسیم می کردند. بیشتر شدن تعداد خیمه ها، باعث بندش راه ها و اذیت شدن مردم عام می گردید. هسته‌ی مرکزی که حالا زیر نام «شورای رهبری رستاخیز تغییر» تشکیل جلسه می دادند، به شدت در بین خود درگیر بودند و در بسیار مسایل جر و بحث های چند ساعته صورت می گرفت. هر شب و هر روز، خبرهایی مبنی بر حملات احتمالی نیروهای امنیتی بالای خیمه ها می رسید و جمع را در حالت دشوارتر از پیش قرار می داد. وقتی کسی از تغییر جای خیمه ها صحبت می کرد، متهم به خیانت می شد. به نظر بعضی از دوستان، بودن خیمه‌ی اصلی در چهارراهی نزدیک سفارت ایران،‌ مشکل ساز بود و باعث بندش راه ها گردیده و بنا بر این خیلی امکان داشت که باری دیگر از جانب دولت بالای ما حمله شود و صحنه به خونریزی و خشونت کشانده شود. هر پیشنهادی مبنی بر جابجایی محل خیمه ها، باعث می شد که پیشنهاد کننده به اتهامات سنگینی روبرو شود و نظرش قاطعانه رد گردد. بنا بر این هر کسی که از مقاومت، خشونت و برپایی دایمی خیمه ها صحبت می کرد حرفش بیشتر خریدار می داشت. من شخصاً به این نظر بودم که بهتر است دروازه‌ی مذاکره با جانب دولت باز باشد و بیشتر کوشش کنیم تا با مسئولین در گفتگوهای رو در رو، خواست های خود را مطرح سازیم. به گمان من، ما شهروندانی بودیم که از نا امنی شکایت داشتیم نه اینکه در پی براندازی نظام باشیم. به همین ترتیب من کوشش داشتم که بتوانیم حمایت گروهی از اعضای پارلمان و سفیر اتحادیه اروپا آقای مایکل میلبین را به دست آوریم. چون قبلاً‌ در فرانسه تحصیل کرده بودم، با بیشتر اعضای سفارت فرانسه معرفی بودم و تصور می کردم که سفارت های فرانسه و آلمان، بیشتر از سایرین با ما همصدا شوند و یا دست کم، حاضر به صحبت در این مورد با ما شوند.

من تلاش کردم و ترتیب یک ملاقات را با آقای میلبین به روز شنبه مورخ ۲۰ جوزای ۱۳۹۶ دادم. هر چند او در رخصتی به سر می برد ولی به خاطر فوری و حساس بودن موضوع، تقاضای من برای یک ملاقات فوری را پذیرفت. بعداً در گروپ وایبری که بین خود داشتیم، موضوع را نوشتم و بیان کردم که این یک فرصت خوب است که پنج نفر از ما بروند و با سفیر اتحادیه اروپا در مورد خواست های ما و خشونت غیر ضروری جانب ارگ صحبت کنند. سفیر اتحادیه اروپا، بدون شک یک فرد تاثیر گذار است و اگر بتوانیم قناعت او را در مورد «مدنی و مشروع» بودن حرکت خود فراهم سازیم، با ما کمک خواهد کرد. زمانیکه این پیام را فرستادم با موجی از دشنام ها و اتهامات روبرو شدم. کسی گفت «به شورای امنیت و ارگ قبلاً فروخته شده بودیم حالا به اتحادیه اروپا هم فروخته شدیم»؛ دیگری اضافه کرد «ما با سفیر اتحادیه اروپا کار نداریم اگر او با ما کار دارد بیاید در خیمه با ما ببیند». فقط یک تعداد انگشت شمار با من موافق بودند که در این شرایطی که ما یک مسئولیت سنگین را به دوش داریم، باید تلاش کنیم تا دوستان بیشتری را در کنار خود قرار دهیم و با نفوذ و فشار دوستان داخلی و خارجی، دولت را ابتدا وادار سازیم تا دیگر به ما حمله‌ نکند و سپس، روی خواست های قبلی خود تاکید نماییم. به خاطر این اختلاف ها، ملاقات روز شنبه را به روز یکشنبه به تعویق انداختیم و بخاطر اطمینان دوستان، من شخصاً در آن ملاقات نرفتم و فقط فهرست اسامی پنج نفر از اعضا را به همکار آقای سفیر فرستادم. به هر پنج نفر از دوستان رفتند ولی به گمان من، ملاقات آنطور که انتظار می رفت، موفقانه نبود؛ دست کم اینکه، می شد بهتر از آن شود. فردای آن روز در شبکه های اجتماعی متهم به جاسوسی به کشورهای خارجی شدم.

در طی روزهای بعدی، شاهد بودم که چقدر بدگمانی ها و شک های واهی، گروه را از درون پاشیده و چطور باعث ضعف و گسست ما می شد. در خیمه ها هم افرادی غیر مسئول با بستن غیر ضروری راه ها، باعث اذیت مردم می شدند. کم بودند کسانی که متهم به داشتن تماس های مشکوک به آدرس های مختلف نمی شدند. گاهی می شنیدیم که گویا جمعی از ما از منبعی خارجی پول گرفته اند تا تظاهرات را خنثی کند و بنا بر این، هر کسی که می خواست روی گزینه های دیگری غیر از برپایی دایمی خیمه ها (که عملاً غیر ممکن بود) صحبت کند، با موجی از دشنام ها، اتهامات و  اعتراض ها روبرو می شد. ناممکن بود که خیمه ها برای همیشه آنجا بمانند؛ اگر هیچ عامل دیگری نمی بود باد و باران و آفتاب می توانستند آن خیمه های پارچه ای را فرسوده و نابود کنند… . به گمان من، هدف ما از برپا کردن خیمه ها،‌ فقط «برپا نگه داشتن خیمه ها» نبود؛ بلکه قرار بود ما در زیر خیمه جمع شویم و پیام خود را به گوش مردم و دولت برسانیم. اما برداشت یک تعداد از همراهان، به آن خیمه های پارچه ای،‌ جایگاه حیثیتی داده بود و برداشتن خیمه ها را برابر با از میان رفتن حرکت و معامله با خون شهدا می دانستند.

یک بخش دیگر ماجرا، مذاکراتی بود که اعضای گروه با نمایندگان در پارلمان انجام می دادند. هر یک از اعضای پارلمان که خواهان خویشتن‌داری و خونسردی جوانان بود، از جانب یک تعداد متهم به خیانت و وابستگی به ارگ می شد. جو حاکم مبتنی بر تیوری توطئه بود که هر پیشنهاد معقول و سازنده‌ای را زیر تیغ شک و تردید و اتهام قرار می داد. به هر حال،‌ با تلاش برخی از نمایندگان همسو در پارلمان، اعلامیه‌ای از جانب مجلس نمایندگان صادر شد که هم انفجار تانکر و نیز حوادث بعدی را محکوم نمود و دولت را به شنیدن خواست ما دعوت کرد. سپس فرصتی به یک تعداد از اعضای رستاخیز تغییر داده شد تا بروند و خواست های خود را در حضور رییس و شماری از اعضای شورای ملی بیان نمایند.  

به گمان من، این جریان نه آغاز مبارزات سیاسی و مدنی این جوانان بود نه هم پایان کار سیاسی شان. من شخصاً به تقوای سیاسی تمام دوستانی که در این جریان بودند ایمان دارم و هیچ کسی را متهم به معامله گری و خیانت به گروه نمی دانم. تا به حال، مطالب زیادی در مورد «رستاخیز تغییر» از جانب جوانانی که در آنجا بودند خوانده ام و در هر کدام، شماری از اعضا متهم به خیانت شده اند. برای من اما، تا هنوز، هیچ دلیل و ثبوت قطعی دال بر خیانت و ارتباطات مخفی با شورای امنیت و یا سایر مراکز داخلی یا خارجی و مراکز قدرت، به دست نیامده است. من بیشتر به این باورم که اعتنای بیش از حد به خبرهای بی بنیاد و تبلیغات دشمنان از یک طرف و نداشتن برنامه‌ی دراز مدت و نظم داخلی- بنا به دلایلی که در بالا بر شمردم- از جانب دیگر، باعث بی اعتمادی و گمانه زنی های واهی در بین جوانان شد. این عنصر، زهر قاتلی بود که کم کم، بدن کودک نوزاد را پیش از بلوغ فرا گرفت.

دولت نیز در بین خود دچار اختلافات بنیادی در مورد چگونگی برخورد با خیمه ها شده بود. بیشتر سران دولت که از لحاظ فکری و پیشینه‌ی سیاسی، از حوزه‌ی مقاومت نمایندگی می کردند با خویشتنداری و همدردی رفتار می نمودند؛ در حالیکه آقای اشرف غنی و تیم نزدیک به او، همواره با تهدید و شدت صحبت می کردند و دستور به خونریزی می دادند. با دریافت هر تهدیدی، گروهی از ما تلاش می کردند تا از قصر سپیدار طلب پشتیبانی نمایند تا مانع حمله‌ی بعدی جنرال گل‌نبی احمدزی (فرمانده گارنیزون کابل) گردد. بنا بر این،‌ از راس تا ذیل قدرت نیز در برابر این جریان، دو پارچه شده بودند.

همانگونه که در بالا برشمردیم، اصلی ترین دلیل شکل گیری این حرکت ابتدا انفجار تانکر در چهارراه زنبق و سپس شهید شدن جوانان در جریان تظاهرات بود. با سه انفجار مرگبار در نماز جنازه‌ی شهید سالم ایزدیار، قضیه ابعاد وسیع تری به خود گرفت و پای شمار زیادی از شخصیت های سرشناس سیاسی و نظامی کشور و حزب جمعیت اسلامی افغانستان نیز داخل قضیه شد. چند روز بعد، جمعیت اسلامی افغانستان با صدور بیانیه‌ای،‌ مسئولین امنیتی را متهم به خیانت و بی کفایتی نمود و خواهان برکنار آنها شد. همه روزه خبرهایی از هر گوشه‌ی دنیا نشر می شد که هموطنان ما مجلس های فاتحه خوانی و سوگواری برای شهادت جوانان رستاخیز برپار کرده اند و قضیه ابعاد جهانی به خود گرفته بود. به این ترتیب، جوانان رستاخیز در خیمه ها با جمعیت اسلامی افغانستان و شمار زیادی از شخصیت های سیاس و اتحادیه های مهاجرین در خارج، سوار بر یک کشتی بودند. در عمل، موضع گیری های بعدی جمعیت اسلامی افغانستان و خواست های آنها با ارگ، تعیین کننده‌ی سرنوشت خیمه های اعتراضی شده بود. سپس، چهره های طراز اول جمعیت، به پشتیبانی همه جانبه از خیمه ها پرداختند. در حالیکه بخشی از اعضای رستاخیز، خود را مستقل از جمعیت می دانستند، این سرنوشتی بود که بدون هیچ نوع تصمیمی از پیش تعیین شده، جریانی نوپا را با حزبی کهن سال، با هم پیوند داده بود.

شهامت و ایستادگی این جوانان ثبت صفحات زرین تاریخ خواهد گردید. جوانانی که خیمه ها را برپا کرده بودند، بیشتر از ۲۰ روز به اعتراض خود ادامه دادند؛ هر چند که خطر حملات تروریستی هر لحظه متصور بود. ای کاش می توانستیم بین خود به توافق برسیم و به عنوان یک گروه سیاس مسئول، با جانب دولت در حضور رسانه ها و نهادهای جامعه‌ی مدنی مذاکره کنیم تا هم خواست ما شنیده می شد و هم از کشته شدن شماری دیگر در آخرین شبی که خیمه ها به زور بر چیده شدند، جلوگیری می کردیم.

با نامزد شدن شماری از این جوانان در انتخابات پارلمانی ۱۳۹۷، دیگر نیازی به دشمن بیرونی برای تخریب بیشتر نبود. روزمره در فیس بوک می دیدیم که چگونه، دوستان ما بین خود افتاده بودند و با هر چیزی که به دست می آوردند با تمام قدرت به فرق دوست دیروز خود می کوبیدند که گویا در حال مجازات یک خاین اند.

جریان های جوان و فاقد شناخت و اعتماد درونی، در شرایط بحرانی نمی توانند مانند یک مشت بسته عمل کنند. مانند یک تیم فوتبال بی تجربه که بعد از باخت، در داخل ورزشگاه در بین خود درگیر می شوند و یکدیگر را متهم به ناتوانی و ضعف می کنند، ما نیز دچار گسست داخلی بودیم. با فرا رسیدن شبی که آخرین خیمه برچیده شد نیز، یک تعدادی که در آنجا حاضر بودند، گمان می کردند که اعضای غیر حاضر در آن شب، احتمالاً از حمله با خبر بودند و به همین دلیل در خیمه حضور نداشتند… .

اکنون در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری قرار داریم. باز هم سر و صداها و اتهامات میان گروهی بالا گرفته است و دوست و دشمن شاهد غوغایی اند که در شبکه های مجازی بر پا شده است. سازمان ها و احزاب، با تجربه‌ی چندین دهه نتوانسته اند در این انتخابات یک‌دست و کتلوی عمل کنند چه رسد به جریانی که با شرح بالا شکل گرفت و از میان رفت.

اعضای پیشین این جریان، حالا شخصیت های منفرد و مختار اند و مانند هر شهروند دیگری می توانند آزادانه شامل جریان های سیاسی شوند. وارد شدن به دسته های انتخاباتی زیر نام «رستاخیز تغییر» اما، اعتراض شمار دیگری از اعضای قبلی را در پی خواهد داشت که ممکن است حالا موافق به این رفتارها نباشند و خود را در انزوا بیابند.

به گمان من،‌ این حق مشروع سیاسی جوانان است تا با هر گروهی که لازم دانند کنار آیند. هیچ نسخه‌ی از پیش تهیه شده‌ای بین اعضا، امضا نشده بود که حکم نماید با کدام کاندید حق کنار آمدن دارید و با کدام ندارید. معیارهای سنج رفتارهای سیاسی در خصوص انتخابات، بیشتر مبتنی به ارزش هایی است که گمان می کردند بین ما وجه اشتراک بودند. هر کسی را که در حال عبور از این خطوط ببینند، خود را فریب خورده و او را خاین محاسبه می کنند. حال آنکه، تعریف مشخصی از ارزش های مشترک وجود نداشت. حقیقت این است که این جریان نه ثبت نهادهای رسمی بود و نه هم به یک روش دموکراتیک رییس یا هیات رهبری خود را انتخاب کرده بود. از پیش، برنامه ای برای ایجاد چنین حرکتی، سنجیده نشده بود. دستور کار و اساس نامه‌ای هم برای آن تهیه نشده بود تا بعد از این مراحل به جذب اعضا بپردازد. این جریان در اوج حوادث شکل گرفته بود و نمی شد توقع داشت که برنامه‌ی سیاسی و استراتیژی برای آینده هایش تعریف شده باشد.

پس از فرو نشستن گرد و خاک حوادث، من چند طرح مهندسی برای چهارراه شهید محمد سالم ایزدیار به خانواده اش پیشکش کردم و طرحی هم برای آرامگاه شهید اعجازالحق دادم.

در پایان، می توان چنین نتیجه گرفت که این جریان در اثر حادثه‌ای زاییده و زندگی نامه‌ی کوتاهش با خون چند جوان رشید و با شهامت ثبت دفتر روزگار شد. 


در باره نویسنده

مهندس عبیدالله مهدی رییس پیشین امور زیربناهای تخنیکی در وزارت شهرسازی و مسکن و دانشجوی دوره دکتورا در دانشگاه تور کشور فرانسه است.