بیا در بسترم امشب

 زعشق آتشین تـو به سـوز دیگرم امشب

 به رویائیکه می بینم که تابی بـرسـرم امشب

 چوقرص ماه آتشپاره افتی در برم امشب

 بدستان تو می بخشم تن عصیانگرم امشب

بیا در بسترم امشب

این غزل را می توان یکی از کارهای خوب خانم بهار سعید دانست که نه به دلیل ساختار زبانی بلکه به دلیل محتوای بافتاری از زبان و احساس یک زن در معرض خوانش مخاطب قرار می‌گیرد. انی غزل در واقع نگاره ای از سرنوشت تلخ یک زن در گستره فرهنگ و سنت های حاکم بر مناسبات اجتماعی در افغانستان است که با قلم موی احساس و عواطف توسط یک زن بر دیواره روزگار نقاشی می‌شود. سرنوشت غم انگیز زنان در افغانستان، داستان تلخ و مصیبت سنگین بر شانه های تاریخ این سرزمین قرار دارد که تا درازناهای دور سنگینی خواهد کرد. هرچند که در دو دهه پسین، روزنه های هرچند کوچکی فرا روی زنان پدیدار گردید تا از آن به سوی کوچه خوشبختی بنگرند، اما چنان می نماید که این روزنه ها مستعجل اند و برای بهبود وضعیت زنان اندیشه ها و تلاش های سامانمند و مستمر ضرورت است که نمایه های آن چندان قابل دید نیست. کورجهلی های که به قول شاعر در برابر زنان قرار دارند، به این سادگی برچیدنی و فروریختنی نیست و این موجود لطیف و ظریف و ارجمند که چرخه زندگی در محور حضور او می چرخد، همچنان هستی و چیستی اش را در تنهایی و در خلوت پر غیبت تجلیل می کند. اما چیزی که این نگاره را اندکی ملال انگیز می نماید، نه پس زمینه ای در آن به کار رفته است که وضعیت حاکم را متاثر از آن دانسته شود و نه هم اشاره و استخاره ای به کار رفته است که تغییر این وضعیت را به آن منوط کرده باشد. آنسان که اشاره رفت، وضعیت زندگی زنان سخت رقتبار و غم انگیز است، اما این وضعیت رقت بار و غم انگیز خود به خودی به وجود نیامده است و حتما دلایل و عواملی سبب گردیده اند که سرنوشت زنان این گونه رقم خورده اند. شاعر که روایتگر  درد و رنج زنان است، اصلا نمی گوید که این وضعیت چگونه بر سرنوشت زنان حاکم شده است و فراتر از آن برای تغییر این وضعیت چه باید کرد!

شاعر که نگارنده وضعیت وجود است، در واقع باید پردازنده عوامل و برتابنده راه های بیرون رفت نیز باشد تا نگاره های او به انگاره های راهگشاه تبدیل شود. بهار سعید اما در این غزل و در خیلی از شعرهای دیگرش فقط یک نگارنده مجرد است که با پردازندگی و برتابندگی سر و کار ندارد. واقعیت این است که در نگاره گریهای اجتماعی و سیاسی، نگاره گری مجرد از پردازندگی و برتابندگی شعر نیست بلکه یک نگاره ملال آور است. این نگاره اما زمانی به شعر تبدیل می شود که پردازندگی داشته باشد یعنی که به دلایل و پس زمینه های آن نیز پرداخته شده و همچنان از ویژگی برتابندگی برخوردار باشد، یعنی به برسازه های اشاره شود که با استفاده از آن امکان رسیدن به وضعیت مطلوب را فراروی مخاطب بگذارد. شعرهای اجتماعی بهار سعید اما از این ویژگی برخوردار نیست و به همین دلیل یک نگاره ناقص دانسته می شود که مخاطب را به افق یا چشم انداز برانگیزنده رهنمون نمی سازد.  شعر سوم را می خوانیم:

( شب چون در بستم و مست از می نابش کردم))
ساقی فتنه شودم شوق عذابش کردم

چشم او جام عطش بود و مرا می طلبید 
ریختم در نگهش تا که خرابش کردم

لب او را بگرفتم که چِشَم طعم شراب
آب شد در دهنم نوش چو آبش کردم

شعله ی عشق شدم دور دلش پیچیدم
اشک ها ریخت چو در خویش کبابش کردم

تا فرستاد تنش را که تنم را ببرد
ناز را حادثه ی راه شتابش کردم

تا سحر در طلب آب، عطش می پیمودم
تشنه جان بردمش و غرق سرابش کردم

آن قدر سوخت که بگریست شرر در غزلم
مَرد قسمت زده ی بخت کتابش کردم


این غزل که با یک مصرع از غزل معروف میرزا محمد فرخی یزدی شاعر ایرانی آغاز می گردد، یکی از غزلهای پخته و شسته ی خانم سعید می باشد که ساختار زبانی آن در لبه کلاسیک متمایل به نوگرایی زبانی گیر افتاده است. خانم سعید خواسته است که غزل فرخی یزدی را استقبال کند؛ صنعتی که درست در عصر شاعران متقدم سخت مروج بود و یکی از هنرهای ارجمند یک شاعر چیره دست همین دانسته می شد که غزل یک شاعر دیگر را با همان قدرت و و با همان وزن و قافیه ادامه دهد که نام هنری آن را استقبال نهاده بودند. اما این بحث ادبی هیچ گاهی مطرح نشد که وقتی یک شاعری از یک چشم انداز جدید شاعرانه سخن می گوید، چه لزومی دارد که آن چشم انداز توسط شاعر دومی نیز وسعت بخشیده شود! تردیدی نیست که در عصر فرخی سیستانی صنعت استقبال، هنر دانسته میشد، اما اکنون به دلیل کثرت چشم انداز و اندیشه، این صنعت دیگر هنر محسوب نمی گردد که هیچ، بلکه در مواردی ملال انگیز تعبیر می گردد. البته تنها چیزی که در این غزل دل و دماغ مخاطب را اندکی تازگی می بخشد، احساس و عواطف زنانه شاعر است که از زناگی خود سخن خود می گوید. ترکیبات مانند، ساقی فتنه، جام عطش، شعله عشق و طعم شراب هیچ کدام نه تازگی دارد و نه هم در عصر و زمان ما از بسامد تغزلی برخوردار اند. اما اینکه یک رخداد ایروتیک از چشم انداز یک زن به تصویر کشیده است تامل برانگیز است در حالیکه ظرفیت و برتابندگی جنبه های ایروتیکی آن نیز آنچنان نیست که مخاطب جدی شعر را متوقف کند.

در ساختار زبانی این غزل، هیچ گونه تمایز برتر با ساختار زبانی غزل یزدی به کار نرفته است که هیچ، حتی در مواردی تصاویر و استعاره های که یزدی به کار برده است، بیشتر شاعرانه می نماید تا غزل خانم سعید که در یک فاصله بسیار طولانی از او سروده شده است. در تمام غزل بهار سعید تنها یک ترکیب که عطش پیمودن باشد، شاعرانه به چشم می خورد اما متباقی زنجیره واژگانی آن بیان یک نثر ساده است که فراتر از یک حس همآغوشی، هیچ گونه اشاره و شیرین کارهای دیگری که ذهن مخاطب را با پدیده های دیگری در پیرامون آو گره بزند، به چشم نمی آید.

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم 
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم 

دیدی آن ترک ختا دشمن جانست مرا 
گر چه عمری به خطا دوست حسابش کردم 

منزل مردم بیگانه چو شد مردم چشم 
آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم 

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع 
آتشی در دلش افگنده و آبش کردم 

غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد 
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم 

دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر 
بر سر آتش جور تو کبابش کردم 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود 
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

فرخی یزدی

این غزل فرخی یزدی را اگر پس از غزل بهار سعید بخوانیم، بدون تردید از دلنشینی کار خانم سعید کاسته خواهد شد به دلیل اینکه ساختار و بافتار این غزل به مراتب پخته تر و عمیق تر از کار خانم سعید به نظر می رسد. از همین رو آنچه را که ایشان پدید آورده است، فراتر از یک متن موزون عروضی، نشانه های دیگری از قدرت و ظرفیت شعر در آن به چشم نمی‌خورد. شعر دیگری در قالب چهار پاره  از خانم سعید می خوانیم که به دلیل محتوای نسبی آیروتیکی آن برای خیلی از شاعران شناخته شده است.

بیا در بسترم امشب

 زعشق آتشین تـو به سـوز دیگرم امشب

 به رویائیکه می بینم که تابی بـرسـرم امشب

 چوقرص ماه آتشپاره افتی در برم امشب

 بدستان تو می بخشم تن عصیانگرم امشب

بیا در بسترم امشب

تکه اول این شعر، نگاره نسبتا ایروتیک و برانگیزنده از وضعیت و خواهش‌های تنانگی و زنانگی شاعر است که در خلوت ایروتیکی خود، حضور معشوقش را آرزو میکند که چونان قرص مهتاب در آن تاریکی بتابد و برتمام فراز و فرود اندام یا به تعبیر شاعر بر تن عصیانگرش فراگیر شود. عصیان تن، زیباترین و در عین حال پر مالیات ترین عصیان آدمی است که در خلوت عواطف و احساسات آدمی صورت می بندد و کوره راه ها و سنگلاخ های دشوارگذار را قابل عبور می سازد. شاعر بی محابا و فارغ از هراس هنجارهای مسلط بر مناسبات اجتماعی، زنانگی اش را عریان می کند و مجوعه ای از احساس و عواطفی که زنانگی او را شکل بخشیده است، در برابر چشمان مخاطب نهاده و معشوقش را در بستر تنهایی اش در دل شب فرا می‌خواند. این پاره اما از چشم انداز ساختار زبان، چیزی در خود ندارد، زنجیره کلامی آن از نثر ساده شکل گرفته است، اما چیزی که این پاره را خواندنی و مخاطب برانگیز ساخته است، همین عصیان تنانگی یک زن است که در شعر زنان ما به ندرت اتفاق افتاده است. عصیان تن یک زن که عواطف و احساسات سیال اما سرکوب شده یک انسان گیر افتاده در زنجیره های قرادادهای ظالمانه اجتماعی را در اکران می گذارد، این پاره را شاعرانه ساخته است و به همین دلیل می تواند مخاطب برانگیز باشد. از آنجاییکه ادبیات شعری ما پر از خواهشهای مردانه است اما زمانی که در برابر جولانگری های احساسات و عواطف یک زن قرار می گیریم، تازه گی دارد و همین تازگی را شعر می خوانیم.

برای حس گـرمایت به حسرتگاه تنهایم

به بستربی تو میسوزم، به آتشگاه بیجایم

 چوشاخ عشق تر روئیدۀ این حرص زیبایم

که داغ بوسه هایت گل زند برپیکرم امشب

 بیا در بسترم امشب

این تکه نیز از نظر ساختار زبانی و خیالات فراواقع گرایی، بسامد شعری ندارد، چیزی که اما این تکه را قابل تامل ساخته است، صمییت شاعر و برهنگی احساس یک زن است که در خلوت عواطف و احساسات ایروتیک به قول خودش حسرتگاه تنهایی و آتشگاه بیجایی، فوران آتش را برپا کرده است. حرص زیبای درهم آمیزی دو پیکر که حاصل آن رویش گلهای کبود بر فراز و فرود اندام شاعر باشد، نگاره دل انگیزی از خیالات تنانگی یک زن شاعر است که کمتر از تعداد انگشت، شاعر زنان ما به آن پردخته اند. شعر زنان حوزه زبان دری فارسی در افغانستان، تحت تاثیر سنت ها و هنجارهای حاکم بر مناسبات اجتماعی، بیشتر زبان مردانه دارد و کمتر زنان شاعری را در این حوزه سراغ داریم که از گردونه سنت ها و هنجارهای حاکم عبور کرده و از احساسات و عواطف زنانه سخن گفته باشند. از همین رو وقتی که شعر زنان افغانستان را ورق می زنیم، به ندرت با نگاره ها و انگاره های زنانه بر میخوریم که مخاطب را در برابر ظرافت ها و ظرفیت های احساس و عواطف یک زن قرار بدهد. این نقیصه شعر زنان افغانستان را در حاشیه ادبیات کشانیده که از یک طرف سایه ادبیات مردانه را سنگین تر ساخته است و از طرف دیگر ظرفیت و ظرافت اندیشی زنان شاعر را به شدت محدود و محصور کرده است.

بروی شانه هایت ریز،عـطـر تـازه ی مـویم

 به دور گردنت پیچد دو دستم تا به بازویم

 به تنگ سینه ات بفشارجسم داغ وخوشبویم

 به شعرم بهر آغوشت خودم عریان ترم امشب

 بیا در بسترم امشب

در این تکه نیز مثل تکه های قبلی از نمادسازی های زبان و استعار ه مندیهای مدرن اثر و خبری نیست اما زنجیره عواطف و احساسات ایروتیک و زنانگی شاعر در حلقه های بیشتر ادامه یافته است که مخاطب را فارغ از گروه سنی تا دور دست‌های این تخیل می کشاند. شاعر که واژه ها را برای مخاطب خاص در کنار هم چیده است و زنجیره ای از عواطف ایروتیک و تنانگی را به نمایش می گذارد، صادق و صمیمی و فارغ از قید و بند سنت ها و  هنجارهای دست و پا گیر، سکانس زیبا و دلنشینی از فوران احساس و عواطفش را ثبت می کند. شاعر در واقع سفره دلش را به برای معشوق کشوده است و محتوای این سفره تنی است که در اوج خواهش های تنانگی آرزوی درهم آمیزی دارد و درست آنگونه که از دست‌ها تا به زانو در گردن معشوق بپیچد تا در اوج این پیچش و چرخش شعله‌های یک خواهش مقدس فرو بنشینند.

 فرار از خود نمایم در برو ودوش تو میگردم

زهر سودر تو می پیچم، عسل نوش تو میگردم

 به شور وشوق سرمستی هم آغوش تو میگردم

 دوتا پیکر یکی گردد، ترا درخود برم امشب

بیا در بسترم امشب

تکه آخر این شعر در واقع پایانه زنجیره احساسات ایروتیک شاعر است که در فرجام درهم آمیزی عاشق و معشوق، به قول شاعر دو تا پیکر یکی گردد یا به تعبیر دیگر دوگانگی به وحدانیت می رسد که از منظومه بحث وحدت وجود، زیباترین مرحله تکاملی عاشقی خوانده می‌شود. چنانچه که در لابلای این متن اشاره رفته است، زیبایی و برازندگی این شعر، نه در ساختار زبان و نه هم در قدرت و ظرفیت تخیلی آن، بلکه در صداقت و عریانی احساس و عواطف شاعر است که صمیمانه ترین خواهش تنانگی و زنانگی خود را فارغ از قید و بند سنت ها و هنجارهای عواطف برانداز ما، با مخاطب شریک می سازد. بدون تردید که خوانش این شعر ظاهرا بر دل و دماغ پاسداران هنجارهای زن ستیزانه، خوش نمی شیند اما عواطف و احساس خفته در این شعر چنان است که در خلوت دل آنها نیز ره خواهند کشود. به نظر من شناسه شعر بهار سعید، نه قدرت پرداخت زبانی و منظومه های بلند فکری او است، بلکه عواطف سیال، صمیمت دل انگیز و عریانی احساس زنانگی او است که او را نسبت به سایر شاعر زنان ما متمایز می سازد. هرچند که در سالهای پسین زنان بیشتری در حوزه شعر فارسی دری در افغانستان نام و عنوان یافته اند که زنانگی شان را سانسور نمی کنند، اما هنوز راه درازی باید طی شود تا شعر زنان ما بر تابنده زنانگی آنها باشد.

فرجام کلام این که خانم بهار سعید شاعر عصیانگر است که احساس، عواطف و انگاره های خود فارغ از قید و بند سنت ها و هنجارهای زن ستیز، نگاره می سازد و در معرض خوانش مخاطب می گذارد. زیبایی و دلنشینی کلام او در برهنگی و عریانی کلام است که مثل خیلی شاعر زنان دیگر در پرده و در سایه سخن نمی گوید. تنانگی در زنان یک حقیقت انکار شده است که جرات و جسارت بیان این حقیقت تحت تاثیر دلایل و عوامل مختلف از زنان گرفته شده است. بهار سعید اما زبان و احساس عصیانگر دارد و به قدرت همین عصیانگری از گردونه های تلخ سنت ها و هنجارهای انسان برانداز، عبور می کند و خود خودمانی اش به تصویر می کشد. همین ویژگی در واقع سبب شده است که شعرهای او تامل برانگیز باشد و توجه مخاطبان زیادی را به خود معطوف سازد. در کنار این ویژگی دلنشین، واقعیت دیگری که سروده های بهار سعید را از ظرفیت و قدرت شعری تهی کرده است، زبان روایتی، ترکیب ها و استعاره های تکراری و فقدان انسجام اندیشه های روشمند می باشد که اغلب در شعرهای اجتماعی او به نمایش می‌رود. به تعبیر دیگر، اگر عنصر تنانگی یا زنانگی را از شعرهای بهار سعید برداریم، چیزی دیگری که زنجیره کلام او را مخاطب برانگیز بسازد، وجود نخواهد داشت و آفرینش های شعری او مجموعه از مضامین بی روح و ملاانگیز خواهد که کمترین چنگی بر دل و دماغ مخاطب نخواهد زد.  

اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم

سیاهی سرگذشت تلخ زن را گریه میکردم

نفیر درد مردن زیر مشت و موزهء شوهر

 گلوی « نادیای انجمن » را گریه می کردم

بخون «رابعه» بعد از بریدن های رگهایش

 نشسته هرغزل”بلخ” و سخن را گریه میکردم

زبس زنجیر ننگ و نام شد در پای زن بودن

 «فروغ» رسته از بند و رسن را گریه میکردم

 به جرم دانشش تقریر شد فتوای اعدامش

 نگاه «قرعه العین» عدن را گریه میکردم

 پس حکم ملا یی بود گر دروازۀ جنت

 به مسجد هر سحر تکفیر” من” را گریه میکردم

این غزل یکی از بهترین کارهای بانو سعید دانسته می‌شود که با نگاه معترض و انتقادی نسبت به هنجارهای غالب اجتماعی و رنج تاریخی زنان در افغانستان سروده شده است. از آنجاییکه بانو سعید خود به عنوان یک زن، سنگینی اندوه و حجم پریشانی زنان افغانستان را تجربه کرده است، بافتار معنایی این غزل در واقع شعله های است که از یک خرمن آتش بر هوا بر می‌خیزد. ساختار زبان، استعاره‌سازی و نمادپردازی این غزل اما در حدی نیست که آن را در ردیف غزل برتر قرار دهد. ویژگی‌های که اما این غزل را در مرکز توجه مخاطب قرار می‌دهد همان بافتار معنایی یا به تعبیر دیگر جغرافیای مفهومی آن است که گوشه ای از جغرافیای رنج تاریخی و مصیبت‌های زنان افغانستان را به تصویر کشیده است. به راستی زن بودن در گستره خیلی از سنت‌ها و فرهنگ‌ها و به خصوص در افغانستان همراه با رنج و مصیبت‌های متعددی است که اغلب زندگی زنان را به فاجعه تبدیل کرده و آرزوهای انسانی او در برابر چشمهایش خاکستر می‌شود. ننگ و نام مردانه دو پدیده زن بر افگن در افغانستان است که به صورت آموزه های مقدس سنتی و در اشکال زنجیر یا ریسمان بر دست و پای زنان گره خورده است. نگاره ها و انگاره های که بانو سعید از وضعیت زندگی زنان در برابر چشمان مخاطب می‌گذارد، واقعیت های تلخی است که هر روز در اشکال و ابعاد مختلف تکرار می‌شود. چیزی که اما این غزل زیبا را ناقص یا معیوب کرده است، فقط نگاره پردازی آن از یک وضعیت است که سخن و پیامی فراتر از یک نگارگی، در آن خوانده نمی‌شود. اگر قرار باشد که وضعیت زندگی زنان افغانستان به نگاره تبدیل شود، هر زن نگاره مجسم از این واقعیت است و نیازی به نگاره های استعاری نیست مگر اینکه پیام یا چشم انداز روشن و ارجمندی را به سوی افق های جدید بگشاید. بانو سعید نگاره پردازی کرده است اما این نگاره پردازی فاقد چشم انداز است گه به دل مخاطبی که چشم و روان مسلح دارد، چنگ نمی‌زند و افق جدیدی فرا روی او نمی کشاید. بانو سعید اگر به ادامه این غزل یا در متن این غزل به عوامل و دلایل این وضعیت اشاره می‌داشت و یا برای دگرگون سازی این وضعیت از اراده و اندیشه زنان چیزی می‌گفت، به این غزل اعتبار بیشتر می‌بخشید.

نام مرحوم فروغ فرخزاد در این غزل به عنوان نماد رستگی به کار رفته است که با توجه به ظرفیت و قدرت تولید فکری فروغ، چنین نیست. فروغ شاعر بود و عواطف و احساساتش را بر خلاف هنجارهای غالب بر مناسبات اجتماعی شعر نوشت. فروغ اما از هیچ چشم‌انداز مدرن و کارساز برای رستگاری و رهایی زن سخن نگفت که بتواند مبنای قدرتمند برای مبارزه زنان یا آزادیخواهی زنان قرار گیرد. از آثار فروغ اگر از ماهیت تنانگی آن چشم بپوشیم، هیچ اندیشه‌ی ویرانگر و هیچ افق پیغام آور در آن به چشم نمی‌خورد. تردیدی نیست که اندوزه و مصیبت زنان عمق و پنهای نا پیدا دارد، چیزی که اما گذار از این وضعیت را امکان پذیر می‌سازد، ازادی تنانگی زنان نیست بلکه تولید اندیشه، تسجیل اراده و قدرت تعقل زنان است که می توانند راه های رسیدن به آزادی را هموار کنند. کلام آخر اینکه که خانم سعید خوب شعر می‌گوید اما خیلی خوب خواهد بود که زبان و چشم‌اندازهای پیغامی آن مورد توجه قرار گیرد. برای خانم بهار سعید آرزوی موفقیت می کنیم.


در باره نویسنده

هادی میران

هادی میران درسال ۱۳۵۴ در قریه بندشوی از توابع ولسوالی مرکز بهسود ولایت وردک چشم به جهان کشوده است. وی تحصیلات ابتدایی را در لیسه سردارجانخان در کابل و تحصیلات عالی اش را در کشور سوئد به پایان رسانده است. او از دانشگاه ویست سوئد در رشته آسیب شناسی اجتماعی با گواهینامه لیسانس فارغ شده است و از دانشگاه گتنبرگ سوئد در رشته مدیریت و رهبری گواهینامه ماستری گرفته است. او همچنان در مرکز مطالعات جهانی دانشگاه گتنبرگ سوئد در مقطع ماستری حقوق بشر خوانده است. از آقای میران تا حالا شش مجموعه شعر منتشر شده است و مقالات متعددی نیز در زمینه های سیاست، اجتماع و ادبیات در رسانه های داخلی و بیرون مرزی به چاپ رسیده است. آقای میران در سالهای اخیر به عنوان مشاور مطبوعاتی و ریس ارتباط عامه وزارت شهرسازی ایفای وظیفه کرده است و فعلا در دفتر ریس جمهور به عنوان آمر فرهنگی و اجتماعی معاونیت انسجام مردمی اجرای وظیفه می کند. وی علاوه بر زبان مادری، به زبان های انگلیسی، سوئدی می‌نویسد و به زبان‌های عربی و پشتو نیز صحبت می کند.