نخستین روزهای بهار است و هوا خوش است و نه گرم و نه سرد، نوجوانکی پریدهرنگ و لاغر، از خوشی در پوست خود نمیگنجد که به یکی از بخشهای انجنیری دانشگاه کابل راه یافته است و به زودی انجنیر صیب خوانده خواهد شد. امید و اشتیاق، مانند سمارق کوچکی از گوشههای دلش پر میکشد و هر لحظه بزرگ میشود و بزرگتر. نخستین باری است که آمده است کابل و نخستین بار است که پای میگذارد در دانشگاه کابل. دهقانبچهی نوجوانی که تازه پشت لب را سیاه کرده است و ریشکی نرم و نازک مانند نوشپیازهای لاغر و مردنی قریهی سرد و سهمناک شان از زنخش زده اند بیرون، رویاهای بزرگی در سر دارد، رویایی بزرگ برای خود و رویاهایی بسا بزرگتر برای افغانستان خود.
دومین روز درسی است و ساعت دوم در صنف بزرگی که دانشجوان تازه آمده، مانند گنجشکهای ترسانی در بر همدیگر خودرا فشرده و “چِرَس” میکنند هی گپ میزنند، شور و هیجان دانشگاهی شدن با چشماندازی روشنتر از انجنیر شدن همه را مسحور و مبهوت خود ساخته است. و از چشم همه امیدی عظیم و اشتیاقی شدید برق میزند.
به تقسیماوقات مینگریم که نوشته است “ثقافت اسلامی” مضمونی نو که در مکتب به آن بر نخوردهایم میگویند حالا استاد میآید، نفس ها را در سینه حبس کردهایم و منتظر. بعد از مدتی انتظار بالاخره استاد سر میرسد و میدرآید از در، مردی تنومند با ریشی بلند و ماش و برنجی و ابروهای کوتاه و چشمان سیاه درشتی که آشکارا معلوم میشود سرمه شده اند. پیرهن و ایزار پوشیده است و کرتی در بر دارد و عمامهای بر سر، درست استایل ملای نیمچه باسواد قریه ما را دارد که همیشه از منبر مسجد ما را به خاطر توپدنده و چوگانبازی، لعن و نفرین می کرد و چوچههای شیطان میخواند.
در پس چشمان اندوهگینش خشمی عمیق و ناشناخته جریان دارد و از چیزی نامعلوم ناراحت مینماید، در نخستین صفِ صنف، دخترها با لباسهای رنگارنگِ درخشانی نشسته اند و من نزدیکترین بچهای استم که چوکی ام تقریبا در قطار دختران است. استاد نگاه نافذ گرگانهای دارد که آدم از چشم به چشم شدن با او می ترسد. نگاه استاد سراسر صنف را میپیماید و میرسد به قطار آخر که دو بچه با کلاه های سفید نمازی نشسته اند و از ریشک های نامنظم و نتراشیده شان معلوم است قاری اند یا طلبه. تبسمی کوتاه و زودگذر لب های دبل استاد را می پوشاند و مانند آن مسرتِ کوتاه در چهره اش زود گم می شود.
آشکار و هویدا است که استاد از دیدن این همه دختر و بچه پتلون پوش، و این که چرا در صنف قاری و مولوی کم است ناخشنود است و نخستین علایم این نارضایتی و قهر خودش را نشان می دهد. نگاه عمیقی و نفرت باری به بلوز سرخ چهگوارایی من میاندازد و سپس به صورتم خیره میشود نگاهی عمیق و سرد از آن چشمان درشت سرمه کشیده که به نگاه افعی مرگباری می ماند که در شکار درمانده خویش بنگرد. و با صدایی بلند و خشمناک در حالی که حروف ح و ط ذ و ض را از حلقوم می کشد می گوید خواندن نماز با این عکس و بلوز حرام است. نمی شرمی که بلوز این خوک کثیف را پوشیده ای؟ می گویم استاد اینجا مکتب نیست که همه یونیفورم یکسان داشته باشند و یک دانشجو حق انتخاب پوشاک خویش را دارد که چی و چگونه بپوشد به هیچ کسی هم مربوط نمی شود. معلوم می شود انتظار چنان جسارتی را از چنین اندام نحیف و مردنیای ندارد یکه می خورد و خشم سهمناکی می دود در سراسر صورتش و با صدایی بلند می گوید “بچه بی عقل اینجا صنف من است و ساعت درسی من، به تو چوچه کمونیست چنان درس عبرتی بدهم که ده عمرت ندیده باشی تو مرد شو ده ای سمستر از پیش مه نمره بگیر” خنده ای عصبی مرا فرا می گیرد و می گویم استاد مه از زور خودم نمره می گیرم بی هیچ واسطه و وسیله ای و این آغازی است بی پایان برای چار سال تمام مصیبت کشیدن در جهنمی که داعشگاه کابل نام دارد و به دروغ دانشگاه خوانندش.
جایی که استادانی عقده ای و پیر با تلاش هایی شیطانی و هزار رنگ سر آن دارند تا سر دانشجویانِ پر سر و صدا و جسور را بشکنند و خم کنند و شاگردان و همتایانی که حاضر استند به نام دین و در پناه چتر محکم و مستحکم ایمان، سر هم صنفی خود را ببرند تا باشد رسیده باشند به بهشت موعود.



شما منافقین ومفسدین ومکروب های جامعه هستید میخواهید با این گونه تبلیغات ضد اسلامی اذهان مردم عام را مخشوش کنید از عقاید دینی دور بیزنید
این گونه افعال احمقانه تان فقط خدمت یهود نصارا است چون مزدوران حلقه بگوش آنها هستید اگر چنین خدمت نکنید شما بیشرف هارا دالر نمیدهد
ودگه اینکه هدف تان از بین بردن عقیده اسلامی است وبه پیاده کردن عقیده باداران خود کوشش میکنید
ان شاءالله این آرمان را به گور خواهد بردید